علیرضا جون علیرضا جون ، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

عشق مامان و بابا

نوروز 92

لحظه تحویل سال 14:31:14 روز چهارشنبه 30 اسفند 1391 عزیز دلم  روز عید و تعطیلات عید خیلی بهانه می گرفتی و گریه میکردی  دلیلش این بود بابابزرگ رفته بودن مسافرت و خیلی احساس دلتنگی می کردی . عزیزکم قربون دل تنگ و مهربونت بعد از سال تحویل گفتی مامانی می خوام با چرخ برم خونه باباحاجی ، من و بابائی چون می خواستیم چند روزی که بابابزرگ نیستند شاد باشی و بهانه نگیری ، قبول کردیم پیاده روی کنیم و شما هم چرخ سواری.                       خدای مهربانم : من تنهایم و کودکم از من تنهاتر و ما تنها...
6 تير 1392

کرمان و خونه عمه جان

عزیز دلم چند وقت بود کرمان خونه عمه جان نجمه نرفته بودیم دی ماه 91 مرخصی گرفتم و توی بک روز بارونی ، سه نفری با بابائی و گل پسرم رفتیم کرمان . همش ژست می گرفتی ، می گفتی مامانی ازم عکس بگیر و منم چند تا عکس خوشگل از گل پسرم گرفتم قربون پسر نازم برم که این همه قشنگ ژشت می گیری. باران می بارد ! به حرمت کداممان ؟! نمی دانم ! همین اندازه می دانم که صدای پای خداست ! شاید دلی در این حوالی گفته باشد دوستت دارم ! چقدر این دوست داشتنهای بی دلیل خوب است ... درست مثل همین باران...که بی سوال... فقط می بارد... آرام... شمرده شمرده ...فقط می بارد... تو همان بارانی ، زیرا مثل باران پاک و زلالی ، مثل لحظه آمدنش پر...
23 خرداد 1392

جشن تولد سه سالگی پسرم

بالاخره بعد از دو ماه تاخیر موفق شدم جشن تولد سه سالگی گل پسرم رو در تاریخ 91/11/06 برگزار کنم و خیلی خوشحالم که به همه خوش گذشت و همون جور که از خدا خواسته بودم یک روز به باد ماندنی برای همه شد .    به خاطر علاقه زیادی که به کارتون تام و جری داشتی، تم تولدت رو تم تام و جری انتخاب کردم . تولدت مبارک تمام هستی من ، امروز فقط روز توست ... میخوام دنیا بدونه ... برای جشن زیبایت ... میخونم عاشقونه ... تو اومدی به دنیا ... تو قلب من نشستی ... خوش اومدی عزیزم ... که عشق من تو هستی ... منم تا دنیا دنیاست ... قدر تو رو میدونم ... امروز تولد توست ... از ته دل میخونم ... تولدت مبارک ، مبارک ، مبارک   می...
23 خرداد 1392

عقد عمو محمد

عقد عمو محمد مورخ 91/11/10 از پایین سمت راست به چپ : عمو محمد ، بابائی ، بابا حاجی ، علیرضا جون ، عمو احمد ، امیر علی ، عمو علی و عمو مهدی ...
23 خرداد 1392

یه جشن کوچولو در مهد

عزیز دلم به دلیل مشغله کاری زیاد که از ساعت 6:30 تا 17:30 می بایست سرکار باشم متاسفانه نتونستم ششم آذر نود ویک برات جشن تولد بگیرم . و از آنجایی که خودت هر روز می گفتی : مامانی کی برام تولد می گیری ؟ از خاله فاطمه که مدیر مهد بود خواستم فعلاً توی مهد قرآن یه جشن کوچک برات بگیره تا وقتی که سر فرصت خودم برات جشن تولد سه سالگیت رو بگیرم .و خیلی خوشحالم که با گرفتن تولد در مهد دوستای مهدت هم تو شادی تولدت شریک شدن . خدایا همه بچه ها رو در پناه خودت سالم نگه دار. دوستت دارم ، بیشتر از خودم ، کمتر از خدایم چون عاشق توام و محتاج خدایم ..... ...
22 خرداد 1392

چهارم آبان 91- روز عرفه

گل پسرم این عکسها رو چهارم آبان 91 " روز عرفه " که تولد سه سالگیت به میلادی بود ازت گرفتم و به دلیل حذف مطالب وبلاگ دو باره عکسها رو برات آپلود کردم . سه سال پیش روز عرفه ، روزی که حق تعالی بندگان خویش را به عبادت و طاعت خود فرا خواند و سفرهای جود و احسان را برای ایشان گستراند و روزی که هر دعای خیری که انسان بکند به اجابت می رسد ، دعای من در حال اجابت شدن بود و خدای مهربون بهترین و بزرگترین هدیه دنیا رو به من داد . من همه شادی ها رو....همه لبخندها رو ....همه عشق های پاک رو....همه زیبایی رو ....و همه محبتها رو برای تو می خواهم....من یک دنیا آرمش و آسودگی رو برای غنچه ام می خواهم.   تو این روز پر از عشق ، تو با خ...
22 خرداد 1392

نامه به خدا (1)

گاهی ما آدما یه چیزی رو میخواهیم ولی نمی دونیم به صلاحمون هست یا نه ، نمی دونیم که چه زمانی مناسبترین زمان برای اون چیزی که می خواهیم هست . در همچین موقعی بهترین کار اینه که صبر کنیم و فقط بگیم که خداجون راضی هستیم به رضای تو . چرا که یقین داریم چیزی که تو برای ما بخواهی بهترین چیز برای ما خواهد بود . "خدا جونم دوستت دارم" خوب از دلم خبر داری و خودت از همه بهتر می دونی که از ته قلبم همه چیز رو به خود و خودت سپردم و با آرامش بهت گفتم راضی ام به رضای تو ، الان هم همین رو می گم فقط با یک تفاوت کوچک ، خدایا الان از زمانی که این خواسته رو ازت دارم خیلی می گذره اگر بگی بازم صبر کن ، صبر می کنم ولی خیلی نگرانم و خودت می دونی که ...
20 خرداد 1392